• امروزِ من

    ساعت اندكى از اندك گذشتهبيش رفته و بيش نماندهوقت بازگشت استاز سرايي به سراى ديگرسوار ماشين مى شوماز پاركينگ خارج مى شومنَفَسِ دود گرفته ى باد صبا،خُلقم را تنگ مى كندبى همت، بعد از چند...

    ادامه
  • ساحل

    كاش آنجا بودمكنار ساحلساحلى پر از مرغان درياييمرغانى با بالهاى سفيد مرغانى پر از شور و هيايوپر از شوق پروازسرشار از حس زندگىمى نشستم و مى نگريستم كاش من هم هَمهمه ى حياتشان بودكاش چون...

    ادامه
  • کوچه رو به بن بست

    كوچه اى رو به بن بستانتهاى كوچه، تراژدى دستانى كوچك ،روايت داستان قديمىِ بودن را مى سرايدآنهم با،،زخم آرشه بدست زخمىِ پسرك كولى بر چهره ى مندرس سازى فرتوتصدايي دلنشين كوچه را از آن خود...

    ادامه
  • زندگی

    گفت : زندگی مثه نخ کردن سوزنه!یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی، ولی چشات انقد خوب کار میکنه که همون بار اول سوزن رو نخ میکنی،اما هر چی پخته تر میشی، هر چی بیشتر یاد...

    ادامه
  • حاجت

    ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺎﺑﻴﻨﺎ ﻛﻨﺎﺭ ﺗﺨﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﺩﺭ ﺷﻔﺎﺧﺎﻧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻰﮔﺮﻳﺴﺖ...ﻓﺮﺷﺘﻪاﻯ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ:ﺍﻯ ﻣﺎﺩﺭ؛ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺐ ﺧﺪﺍ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ.ﺭﺣﻤﺖ ﺧﺪﺍ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺍﺳﺖ، ﻛﻪ ﻓﻘﻂﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﺁﺭﺯﻭﻫﺎﻯ تو رﺍ...

    ادامه
  • حکایت : عدالت خداوند

    ﺯﻧﯽ ﺧﺪﻣﺖ ﺣﻀﺮﺕ ﺩﺍﻭﺩ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍ ﻋﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ؟ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﻋﺎﺩﻝ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺭﺩ،ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯽ؟ ﺯﻥ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﯿﻮﻩ ﻫﺴﺘﻢ ﻭ 3ﻓﺮﺯﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ ،...

    ادامه
  • یلدا

    شب سردی بود...پيرزن بيرون ميوه‌فروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه مى‌خريدند. شاگرد ميوه‌فروش، تُند تُند پاكت‌هاى ميوه را داخل ماشين مشترى‌ها مى‌گذاشت و انعام مى‌گرفت.پيرزن با خودش فكر مى‌كرد چه مى‌شد او هم...

    ادامه
  • قانون احترام

    20 قانون طلایی برای احترام به خودقانون اول:اگر فکر می‌کنی کاری اشتباهه، انجامش ندهقانون دوم:در صحبت‌ها همیشه دقیقا همون چیزی رو بگو که منظورتهقانون سوم:هیچ‌وقت طوری زندگی نکن که سعی کنی همه رو از خودت...

    ادامه
  • گل

    تنها یک خیر وجود دارد و نام آن "دانش" استو تنها یک شر وجود دارد و نام آن "نادانی" است. "سقراط"

    ادامه
  • بخشش

    برای اولین بار در آن پمپ بنزین بین راهی آن کلمه را به زبان آوردم ، درست زمانیکه شلنگ بنزین را از باک بیرون آوردم چند قُلپ از بنزین روی ماشین و زمین ریخت ،...

    ادامه